تبلیغات
عشقولانه - مطالب خرداد 1391
 
عشقولانه
حواســم را هرکــجا که پــرت می کـــنم ؛باز کـــنار تـــو می افتد ...ای خدا جون !!!
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : هومن
نویسندگان
نظرسنجی
با کدومشون راحتری((راست شو بگو ))









پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

 ??? وبلاگ پسر شرقی ???

وبلاگ فاطمه

پنجشنبه 18 خرداد 1391 :: نویسنده : هومن
سهراب گفتی: چشمهارابایدشست. . .


شستم ولی. . .

گفتی:جور دیگر باید دید . . .

دیدم ولی. . .

گفتی زیر باران باید رفت. . .

رفتم ولی. . .

اونه چشم های خیس وشسته ام را. . .نه نگاه دیگرم را. . .هیچ کدام را ندید؟؟؟؟

فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

دیوانه باران ندیده. . .!!!!!!



((محدثه))




نوع مطلب : دوستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 17 خرداد 1391 :: نویسنده : هومن

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.

تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.

لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.

وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد .

تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد...

در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند.

 او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.

به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد.

میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد...

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.

یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.

او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند.

او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.

نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.

یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و سریع به بالای درخت رفت .

وقتی تعجب او را دیدند یکی از میمونها گفت : نکنه فکر می کنی فقط خودت پدر بزرگ داری!!!





نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 8 خرداد 1391 :: نویسنده : هومن
دهـــــــانم پر حــــــــرف

امــــــــا ...

با دهــان پـــــــر

نبایــــــد حرف زد !!




نوع مطلب : درد دل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 8 خرداد 1391 :: نویسنده : هومن
[ صاف ]

راننده : حوصلمون سر رفت از این هوا , یه تنوعی , چیزی .

مسافر 1 : میگن آلودگی تو این جور هوا بیشتر هم میشه !

مسافر 2 : فکر کنم آسمون رفته رو اسکرین سیور !

مسافر 3 : من نمی دونم کی میخواد برف بباره !





[ بارانی ]


راننده : فقط بلده بباره و خاک رو گِل کنه .


مسافر 1 : دیروز چتر یادم رفته بود , خیس آب شدم , سرما خوردم .


مسافر 2 : آقای راننده لطفا دستمال کاغذی بدین به ایشون , بگیرن جلو دهنشون !


مسافر 3 : من نمی دونم کی میخواد هوا صاف شه !





[ برفی ]


راننده : از فردا هرچی درمیاریم باید پول ِ دکتر بدیم .


مسافر 1 : همه جاده ها بسته شدن , همه مدرسه ها تعطیل شدن .


مسافر 2 :آفتاب هم آفتاب های قدیم , غیرت نداره در بیاد !


مسافر 3 : من نمی دونم کی میخواد آفتاب در بیاد !





[ آفتابی ]


راننده : خیلی خوشگل بودیم , از فردا سیاه سوخته هم میشیم !


مسافر 1 : پختیم از گرما به خدا , من خیلی هم زیاد عرق می کنم .


مسافر 2 : آقای راننده اون شیشه رو بدین پایین لطفا , بوی عرق ایشون خفمون کرد !


مسافر 3 : من نمی دونم کی میخواد بارون بباره !





[ باد ]


راننده : چشم چشم رو نمی بینه , گرد و خاک رو ببین تو رو خدا .


مسافر 1 : خیلی هوامون پاک بود , ایشونم تشریف آوردن !


مسافر 2 : خیلی ها از بارون خوششون میاد , بعضی ها خوششون نمیاد , همچنین از برف و آفتاب . یه آمار بگیرن ببینن کسی تو طول تاریخ بوده که از باد خوشش بیاد ؟!


مسافر 3 : من نمی دونم این باد کی میخواد تموم شه !




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : هومن
آه از این جاده های بی انتها..


آه از این همه راه های بی پایان..

با من بگو که
در انتهای این بیراهه های پیر
چه کسی در انتظار ماست؟



((هرزال))




نوع مطلب : دوستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : هومن
مردان هم قلب دارن
فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!
مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!
شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!
هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم
... تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !
مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!
نه بخاطر زورِ بازوها




نوع مطلب : عشقولانه، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : هومن
امـروز بـه " آنـهـایـی" مـی انـدیـشـم
کـه روی شـانـه هـایـم گـریـه کـردنـد ....
و نـوبـت "مـن" کـه شـد،
دیـگـر نـبـودنـد !!!!




نوع مطلب : عشقولانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 7 خرداد 1391 :: نویسنده : هومن
خیییلی باحاله . بخونید.

.یه روز نگهبان بهشت میره پیش خدا گلایه میکنه که:

آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟
ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!
به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار آنچنانی میخوان!
بجای پابرهنه راه رفتن کفش آدیداس پاشون میکنن.
هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نمیرن!
اون بوق و کرنای و اسرافیل هم گم شده...
یکی ازش قرض گرفت و رفت دیگه خبری ن...شد!
آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم،
فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و پوست هندونه و خربزه است!
من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقیه میفروشن.
چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت برگشته جهنم میفروشن.
چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک زمینهای
شمال بهشت را میکنن.
یک سری شون حوری های بهشت را با تهدید آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شیتیلی میگیرن.
بقیه حوری ها هم مرتب میگن مارو از لیست جیره ایرانیها بردار که پدرمونو
درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شدیم و از ریخت افتادیم.
اتحادیه غلامان هم امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن
چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده
و فیوزش سوخته
در ضمن خانمهای ایرونی از غلامان مهریه میخوان.
هفته پیش هم چند میلیون نفر تو چلوکبابی ایرانیها مسموم شدن و دوباره مردن.
چند پزشک ایرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بیایید دماغتونو عمل کنیم.

خدا میگه:
ای فرشته من! ایرانیان هم مثل بقیه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نیست!
برو یک زنگی به نگهبان جهنم بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!!!
نگهبان بهشت میره زنگ میزنه به نگهبان جهنم ... دو سه بار میره روی پیام گیر تا بالاخره
نگهبان جهنم نفس نفس زنان جواب میده:
جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟
نگهبان بهشت میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
نگهبان جهنم آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم.
شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!
تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!...
حالا هم که...
ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!
اوخ اوخ! من برم ....
اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی بخصوص بنزین براه انداختن.
چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ میکنن و این شدیدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر میکنن.
بلیت جعلی یکطرفه بهشت هم میفروشن.
یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجدید نظر بدن.
چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم.
دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ میزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس ,جهنم سفارتهای کانادا و آمریکا رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن. میگویند هر چند آتیشش داغ تره اما کلاسش بالاتره.
ببخش! من برم، بعدا صحبت میکنیم...
چند تا ایرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و یخچال میفروشن...
برم یه چماقی بچرخونم ...!




نوع مطلب : طنز، موضوع آزاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :